عمیق ترین معنای زندگی
سال ها مثل درختی که دم نجاری ست
وقتِ روشن شدن ارّه وجودم لرزید
من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی
زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید
نمیدونم واسه چی اینو میگم ولی سال خوبی بود
با همه سختیاش
یه کم بزرگ تر شدم
امید تو دلمه. چیزی که سالها نبود
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
خط به خط این ترانه مسعود فردمنش ، پر از تلخی و زیبائیه
کاش میشد همه شعرای جهان رو مسعود فردمنش، گروس عبدالملکیان یا حامد عسکری بخونن
روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن
قرار چیست؟...
باران که در لطافتِ طبعش خِلاف نیست
در باغ لاله روید و در شورهبوم خَس
به عشقت هر کسی شاعر شد از میدان به در کردم
زمانی مولوی و این اواخر هم پناهی را...
به برّ و بحر نخواهی دید کسی چنین که منم آتش
دو سوم بدنم آب است، تو سوم بدنم آتش
نه شیخم و نه ز صنعانم، جوان کافر زنجانم
که چشمِ خیرهسری انداخت میان پیرهنم آتش
زهی زبان پر از قندی، که سوخت جان مرا چندی
نداد آب حیات اما، نهاد در سخنم آتش...
یک عمر زخم را به نمک شستم و دریغ
دیشب نوشته است که نمک ناشناس؛ من
زیباییِ که کوچه به کوچه وزید ؟ تو
تاوان که داد ؟ من
که اسیر تقاص؟ من