چشم پر حسرت من سیر ندیده‌ست تو را ...

عمیق ترین معنای زندگی

Profile Archive Links Posts Designer

دلخوش به آنم که از سر خاکم گذر کند

گیرم که برای فاتحه‌ی "ما" نیامده‌ست​​​​​​

این بیتِ حامد عسکری توی واداده بودن و عشق، یه جای دیگس

انگار عمیق ترین جا رو توی وادادگی نشون میده

چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 23:42 | اشکان  | 

با گلی که بوسه های آبدار از من گرفت

روزگاری داشتم که روزگار از من گرفت

من که اینطوری نبودم، ساقه هایم برگ داشت

میهمانی لانه کرد و برگ و بار از من گرفت

گفت: من زخمیست بالم، تو پناهم باش!بعد

تا قراری یافت یاغی شد، قرار از من گرفت

من که میدانم زغال چای چوپان می‌شوم

او چرا نبض دل امّیدوار از من گرفت؟

او که می‌دانست من آیینه‌ای تُردم چرا

با سیاسنگی که قلبش شد، غبار از من گرفت

با خدا می‌گویم آنچه بر سرم آورد عشق

جان نصفه نیمه‌ای بود و دوبار از من گرفت

خرج درد مریضش کرد صاحبخانه که

جای پول پیشِ منظورش، سه تار از من گرفت

زخمِ جاری، آهِ ممتد، سرخیِ خونِ جگر

نخل از من، عود از بنده، انار از من گرفت

جنگلی بودم که چوبم، رحل و ساز و رنگ شد

هرکجا فرشی دلت را برد، دار از من گرفت

هر دو تنهائیم و از تنهاییِ خود دلخوشیم

بی کسی مُسریست، پس پروردگار از من گرفت


#  حامد عسکری
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 22:12 | اشکان  | 

ای تو دیروز منو امروز من

من که فردا را به پایت ریختم

در سفر تا هفت شهر عشق تو

من که مرزی تا جنون نشناختم

من که همچون بت پرستیدم تو را

هر کجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه هام از دست تو

می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری

حسرت و غم خوردنم را دوست داری

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 13:19 | اشکان  | 

روزگاری یار من بودی و یار من نبودی

ماه من بودی ولی در شام تار من نبودی

در بهار آرزو ای گلبنِ عشق و جوانی

باغ گل بودی ولی باغ بهار من نبودی

ای بسا شبها که چون رؤیای مستی تا سحرگه

در کنارم بودی ام در کنار من نبودی

نیمه شب دیدم تو را چون شمع بر روزن نشسته

منتظر بودی ولی در انتظار من نبودی

#پژمان_بختیاری

پژمان بختیاری توی خوب بودن یه جای دیگس

مثه حامد عسکری، مثه علیرضا آذر...

چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 23:14 | اشکان  | 

گر بانگ برآید که سری در قدمی رفت

بسیار مگویید، که بسیار نباشد

​​​

سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 0:57 | اشکان  | 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم

قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اَقْصایی

خلاف من که بگرفته است دامن در مُغیلانم

بیت اول میگه اگه یه روز بتونم حق خودمو از تو بگیرم، همه روزای قبل و هرچی که با تو توی دلم بوده و بهشون نرسیدم رو هم ازت میخام علاوه بر چیزایی که از این به بعد ازت میخوام. همینقدر حریص، همینقدر زیبا. سعدی توی خوب بودن، یه جای دیگس


#  سعدی شیرازی
جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 4:27 | اشکان  | 

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

وای اگر خرقه‌ی پشمین به گرو نستانند...

میگه بی پولیم و هوای میخونه داریم و نکنه لباسمون رو به گرو نگیرن

​​​

شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 1:27 | اشکان  | 
About Me

شهری که در نفس هایش

هر چار فصل پاییز است

حتماً هنوز تبریز است؟

هر کس که لهجه اش ابری ست

یا شعر گفتنش ابری ست

حتماً رسول یونان است؟
Designed by : Black Theme