عمیق ترین معنای زندگی
با گلی که بوسه های آبدار از من گرفت
روزگاری داشتم که روزگار از من گرفت
من که اینطوری نبودم، ساقه هایم برگ داشت
میهمانی لانه کرد و برگ و بار از من گرفت
گفت: من زخمیست بالم، تو پناهم باش!بعد
تا قراری یافت یاغی شد، قرار از من گرفت
من که میدانم زغال چای چوپان میشوم
او چرا نبض دل امّیدوار از من گرفت؟
او که میدانست من آیینهای تُردم چرا
با سیاسنگی که قلبش شد، غبار از من گرفت
با خدا میگویم آنچه بر سرم آورد عشق
جان نصفه نیمهای بود و دوبار از من گرفت
خرج درد مریضش کرد صاحبخانه که
جای پول پیشِ منظورش، سه تار از من گرفت
زخمِ جاری، آهِ ممتد، سرخیِ خونِ جگر
نخل از من، عود از بنده، انار از من گرفت
جنگلی بودم که چوبم، رحل و ساز و رنگ شد
هرکجا فرشی دلت را برد، دار از من گرفت
هر دو تنهائیم و از تنهاییِ خود دلخوشیم
بی کسی مُسریست، پس پروردگار از من گرفت