چشم پر حسرت من سیر ندیده‌ست تو را ...

عمیق ترین معنای زندگی

Profile Archive Links Posts Designer

با گلی که بوسه های آبدار از من گرفت

روزگاری داشتم که روزگار از من گرفت

من که اینطوری نبودم، ساقه هایم برگ داشت

میهمانی لانه کرد و برگ و بار از من گرفت

گفت: من زخمیست بالم، تو پناهم باش!بعد

تا قراری یافت یاغی شد، قرار از من گرفت

من که میدانم زغال چای چوپان می‌شوم

او چرا نبض دل امّیدوار از من گرفت؟

او که می‌دانست من آیینه‌ای تُردم چرا

با سیاسنگی که قلبش شد، غبار از من گرفت

با خدا می‌گویم آنچه بر سرم آورد عشق

جان نصفه نیمه‌ای بود و دوبار از من گرفت

خرج درد مریضش کرد صاحبخانه که

جای پول پیشِ منظورش، سه تار از من گرفت

زخمِ جاری، آهِ ممتد، سرخیِ خونِ جگر

نخل از من، عود از بنده، انار از من گرفت

جنگلی بودم که چوبم، رحل و ساز و رنگ شد

هرکجا فرشی دلت را برد، دار از من گرفت

هر دو تنهائیم و از تنهاییِ خود دلخوشیم

بی کسی مُسریست، پس پروردگار از من گرفت


#  حامد عسکری
چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ | 22:12 | اشکان  | 
About Me

شهری که در نفس هایش

هر چار فصل پاییز است

حتماً هنوز تبریز است؟

هر کس که لهجه اش ابری ست

یا شعر گفتنش ابری ست

حتماً رسول یونان است؟
Designed by : Black Theme